|
تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی
|



سکوتم با نگاهش دم گرفته
شب است و کهکشانی در کنارم
ولی با دوری تو بی قرارم
شب است و در کنار این شب تار
دلم خواهد شود دیوانه ی یار
شب است و باکلام عاشقانه
نگاهم می کنی چه صادقانه
شب است و آسمان رنگ زوال است
نگاه تو به من خواب و خیال است
شب است و این قلم حرفی ندارد
شب است و یک پرنده در پناهی است
مبادا گفته باشی، دوستت می دارم!
دلت را می بويند
روزگار غريبــــــــی ست نازنين!
و عشق را
کنارِ تيرکِ راه بند
تازيانه می زنند!
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!
در اين بن بستِ کج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار
سرود و شعر
فروزان می دارند!
به انديشيدن خطر مکن!
روزگار غريبـــــــی ست، نازنين!
آن که بر در می کوبد، شباهنگام
به کُشتن چراغ آمده است!
نــــور را در پستوی خانه نهان بايد کرد!
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها ، مستقر
با کُنده و ساتوری خون آلود
روزگار غريبـــــــــی ست ، نازنين!
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان!
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!
کبابِ قناری
بر آتش سوسن و ياس!
روزگار غريبی ست نازنين!
ابليس پيروز مست
سورِ عزايِ ما را بر سفره نشسته است!
خــــــــــدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد
اینجاجهان تاریک انجا را نمیدانم
اینجا همه رنگ است انجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است انجا را نمیدانم



فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي
نهاد که گرم کند ولي نسوزاند
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به
همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به
آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم
زندگيست پس تنها آواز بخوان
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش اشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودم
همه شور بودی
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی
گفتیم و نگفتیم...
عشق يعني پاك ماندن در فساد
آب ماندن در دماي انجماد
در حقيقت عشق يعني سادگي
در كمال برتري افتادگي
...........................................
ز مرگم هيچ نمي ترسم
اگر دنيا سرم ريزد
از اين ترسم كه بعد از من
گلم را ديگري بوسد . . .
مرگ را ميستايم چون خريدني نيست و به دنيايي عشق مي ورزم که خدا در آن منتظر ماست و از اين مي ترسم اين دل خوش من را هم واسه خود بخرند!!!
به خدا هميشه از خدا ميخوام / لحظه جداييمون سر نرسه / تا هميشه پا به پاي هم باشيم / اما اين کوچه به آخر نرسه / نگو تا ابد بايد تنها باشم / آرزو هاي منو ازم نگير من ميخوام با تو باشم با خود تو دوست دارم!!!
بی قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست....... آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...... مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! ...... در دلم هستی و بین من و تو ...... فاصله هاست!!!


از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن 
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق 
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن 
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن 
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن 
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد 
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن 
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن 
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: مرگ
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را...
و این رفتن فراموشی هایی دارد
خواه بمان
خواه برو
من میمانم
برای آنچه زندگی میخوانمش
و زندگی پر از سختی است
خواه می شکنمش
خواه می شکندم
و این تقدیر ماندن بود
گاه مردن
گاه رفتن
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من است.
گفته بودی که چرا محو تماشای توام
آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنم
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..


یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخواندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی 
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت 
بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی 
ذکرها گفتی وبر گفته خود خندیدی 
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی 
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی 
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود 
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست 
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخواندی؟

به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی ازسر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگرازبهر پروازم نفس نیست
|
: حقایق و واقعیت ها همیشه از این مسیر می گذرند ،ابتدا به تمسخر گرفته می شوند سپس به سختی با آنها مخالفت می شود ،و در انتها بعنوان امری بدیهی، معلوم و مشخص .نزد همگان پذیرفته می شود |
برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست
در خونه ویرونه دل جای کسی نیست
نه یادی ز کسی میکنه
نه بی تو هوسی میکنه
دل دیونه ای که زدی شکستی
صدا صدای تو شد
هوا همش هوای تو شد
خدای او فقط تو شدی و هستی
بیا تا که در این خونه برای تو کسی هست
بیا تا که دلم بدونه که فریاد رسی هست
بیا ای که به غیر تو مرا هم نفسی نیست
بیا دلی هست و در او دل نفسی هست
فریاد ز دستت
بیداد ز دستت
رهایی که ندارم من از چشمای مستت