تبليغاتX
خواستن تو
تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی
من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من ... من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد عشق و هوس مِِي ارزد
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:59  توسط ایمان   | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:16  توسط ایمان   | 

پاییز چه زیباست!
پاییز چه زیباست!
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک شاخه باریک هشتی شذه تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه او ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ ناودان
پاشور زند نی لبک آرام
تا سرو دلارام برقصد
پر شور- پر ناز- تا آنکه بخواند
شبگیر سر دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که بر روی زمین است به فکر است
تا باز کند نازو دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند لب به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه بر آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سر مست لب پنجره خاموش نشسته ام
هر چند که در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بسته ام
هر عکس تو از یک طرفی خیره به سویم
ای کاش ای کاش آن عکس تو از قاب برآید
همچون صدف ازآب برآید
جان گیری و بر نقش گل بوته قالی بنشینی
آنگاه به تن پیرهن از شوق بدری
آرام نگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پاییز دو چشم تو ببینم
هر برگ که از شاخه جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من آید به سرانجام
بینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد هر شعر هر شور
کز قلب من خسته جدا شد
باد هوست برد
آتش زدو خاکستر آنرا به هوا برد
من هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان می خواند با ناله جانسوز
چون دید لب پنجره مرد است:
خیزیدو خز آرید که هنگام خزان است
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:59  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:33  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:33  توسط ایمان   | 

cartpostaleto.blogfa
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:11  توسط ایمان   | 

شب است و آسمان را غم گرفته  

سکوتم با نگاهش دم گرفته

شب است و کهکشانی در کنارم    

 ولی با دوری تو بی قرارم 

شب است و در کنار این شب تار  

 دلم خواهد شود دیوانه ی یار

 شب است و باکلام عاشقانه       

 نگاهم می کنی چه صادقانه

شب است و آسمان رنگ زوال است

 نگاه تو به من خواب و خیال است

شب است و این قلم حرفی ندارد         

شب است و یک پرنده در پناهی است

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:32  توسط ایمان   | 

  دهانت را می بويند

              مبادا گفته باشی، دوستت می دارم!

  دلت را می بويند

                     روزگار غريبــــــــی ست نازنين!

  و عشق را

   کنارِ تيرکِ راه بند

                تازيانه می زنند!

                      عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

    در اين بن بستِ کج و پيچ سرما

    آتش را

           به سوخت بار

                                 سرود و شعر

                                                 فروزان می دارند!

   به انديشيدن خطر مکن!

                      روزگار غريبـــــــی ست، نازنين!

   آن که بر در می کوبد، شباهنگام

    به کُشتن چراغ آمده است!

                     نــــور را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

آنک قصابانند

   بر گذرگاه ها ، مستقر

  با کُنده و ساتوری خون آلود

                      روزگار غريبـــــــــی ست ، نازنين!

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان!

                        شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد!

کبابِ قناری

 بر آتش سوسن و ياس!

                      روزگار غريبی ست نازنين!

ابليس پيروز مست

 سورِ عزايِ ما را بر سفره نشسته است!

                       خــــــــــدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط ایمان   | 

اینجا آسمان ابریست انجا را نمیدانم

اینجاجهان تاریک انجا را نمیدانم

 اینجا همه رنگ است انجا را نمیدانم

اینجا دلی تنگ است انجا را نمیدانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:30  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:33  توسط ایمان   | 

کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:11  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:44  توسط ایمان   | 

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشید
گفتم از پايان کارعاشقي نقشي بکش
شاعري را با كتابش گوشه اي تنها كشيد

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي

نهاد که گرم کند ولي نسوزاند


رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به

 همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به

 آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم

 زندگيست پس تنها آواز بخوان

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط ایمان   | 

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش اشنایی سپرد و به میهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودم

همه شور بودی

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی

گفتیم و نگفتیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:25  توسط ایمان   | 

ميگن عشق مثل خورشيد مي مونه
هنوز از طلوعش به حد كافي لذت نبردي كه از غروبش دلگير ميشي . . ..............................................................................................

عشق يعني پاك ماندن در فساد
آب ماندن در دماي انجماد
در حقيقت عشق يعني سادگي
در كمال برتري افتادگي

...........................................

ز مرگم هيچ نمي ترسم
اگر دنيا سرم ريزد
از اين ترسم كه بعد از من
گلم را ديگري بوسد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:21  توسط ایمان   | 

مرگ را ميستايم چون خريدني نيست و به دنيايي عشق مي ورزم که خدا در آن منتظر ماست و از اين مي ترسم اين دل خوش من را هم واسه خود بخرند!!!

 

به خدا هميشه از خدا ميخوام / لحظه جداييمون سر نرسه / تا هميشه پا به پاي هم باشيم / اما اين کوچه به آخر نرسه / نگو تا ابد بايد تنها باشم / آرزو هاي منو ازم نگير من ميخوام با تو باشم با خود تو دوست دارم!!!

 

بی قرار تو ام و در دل تنگم، گله هاست....... آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...... مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! ...... در دلم هستی و بین من و تو ...... فاصله هاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:36  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط ایمان   | 

 


از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:  مرگ

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:29  توسط ایمان   | 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

 می روم شاید فراموشت کنم

 با فراموشی هم آغوشت کنم

 می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی بر خوردهای سرد را...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط ایمان   | 

فردا روزگار رفتن است

       و این رفتن فراموشی هایی دارد

                                           خواه بمان

                                             خواه برو

من میمانم

       برای آنچه زندگی میخوانمش

               و زندگی پر از سختی است

                                            خواه می شکنمش

                                             خواه می شکندم

و این تقدیر ماندن بود

                                                                              گاه مردن

                                                                              گاه رفتن

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:35  توسط ایمان   | 

من تماشای تو می کردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای من است.

گفته بودی که چرا محو تماشای توام

 آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنم

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:22  توسط ایمان   | 

I LoVe YoU
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:53  توسط ایمان   | 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

 

بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:11  توسط ایمان   | 

 

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخواندی

 

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی  

 

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

 

بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی  

 

ذکرها گفتی وبر گفته خود خندیدی 

 

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی 

 

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست 

 

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی 

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود 

 

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست

                                             

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخواندی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:11  توسط ایمان   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:47  توسط ایمان   | 

نگاهت آسمانم بود و گم شد

دو چشمت سایبانم بود و گم شد

.به زیر آسمان در سایه تو، جهان در دیدگانم بود و گم شد

         ترا خواهم ولی دانم که هرگز        

                   به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن    

 من این کنج قفس مرغی اسیرم

                           ز پشت میله های سرد و تیره  

                            نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید    

 و من ناگه گشایم پر به سویت

              در این فکرم که در یک لحظه غفلت   

                از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم      

 کنارت زندگی ازسر بگیرم

                در این فکرم من و دانم که هرگز       

                مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد           

 دگرازبهر پروازم نفس نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:13  توسط ایمان   | 

: حقایق و واقعیت ها همیشه از این مسیر می گذرند

،ابتدا به تمسخر گرفته می شوند

سپس به سختی با آنها مخالفت می شود

،و در انتها بعنوان امری بدیهی، معلوم و مشخص

.نزد همگان پذیرفته می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:9  توسط ایمان   | 

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست

                   در خونه ویرونه دل جای کسی نیست

نه یادی ز کسی میکنه

نه بی تو هوسی میکنه
                                                 
دل دیونه ای که زدی شکستی

صدا صدای تو شد

هوا همش هوای تو شد
                     
خدای او فقط تو شدی و هستی    

بیا تا که در این خونه برای تو کسی هست

بیا  تا  که دلم بدونه که فریاد رسی هست

بیا  ای که به غیر تو مرا هم نفسی نیست

بیا  دلی  هست  و  در  او دل نفسی هست

فریاد ز دستت

بیداد ز دستت

                          رهایی که ندارم من از چشمای مستت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:2  توسط ایمان   |